آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

آرین

رفتن به آرایشگاه

در تاریخ ٢١/١١/٩٠شازده ماداماد شد خیلی آرام نشت وخودشو تو آینه می دیدولبخند میزد و آرایشگر هم با دیدن همچین بچه آرامی لذت برده بود بلاخره پسر ما کلی عوض شد ...
6 بهمن 1392

پارک ارم 5/7/92

رونوشت 1: شیرین عسل مامان جمعه می خواست بره ارم تصمیم گرفتیم آقا راببریم پارک ارم وقتی رسیدیم دلش می خواست که چیزهای بزرگسال را سوار بشه اول کلی توجیهش کردیم که باید وسایل بازی بچه ها را سوار بشه خلاصه اینکه ماشین سواری آرین قشنگ ترین وجالب ترین  صحنه ها بود تصادف کرد وخیلی ترسیده بود و به باباش می گفت  نمی خواهم سواربشم ......   ...
6 بهمن 1392

دوچرخه سواری(چیتگر)

رونوشت ١:جمعه ٢/٢/٩٢آرین وبابا اصغر آمدن اداره دنبالم که بریم پارک چیتگر دوچرخه سواری ،دوچرخه آرین رابابایی آورده بود رفتیم نهار دیزی خوردیم وبعد وسایل هاراجمع کردیم که بریم دوچرخه سواری تصمیم گرفتیم دوچرخه دونفره سوار بشیم خیلی خلوت بود وآرین وسط من وبابا اصغرنشست بعداز دوچرخه سواری رفتیم یه جایی نشستیم آرین یه دوست پیدا کرد اسمش پارسا بود آن هم دوچرخه آورده بود با هم دیگه بازی می کردند واز ما دور می شدند می گفتیم کجا میرید می گفت می خواهیم بریم توآسمان ها ....حسابی خوش گذشت   رونوشت ٢:آقا آرین دیشب به من می گفت مامانی گلم قبل منی می خواست بگه قلب منی..... .  رونوشت ٣:رفتیم نمایشگاه کتاب کلی سی دی آموزشی خرید پسرم...
2 بهمن 1392

جشن تولد مامان یاسی19/3/91

رونوشت١: تاریخ ١٩خرداد که تولد مامان یاسی بود بابا اصغر وآرین ودایی ها همه با هم برای مامان تولد گرفتند آرین با دیدن کیک تولد مامان می گفت تولد منه وهمه شم ها را روشن می کرد وفوت می کرد ومی گفت تولدت مبارک .....و با گلی که بابا خریده بود همش می رقصید وکیک را انگشت می زد وحسابی خندیدیم ،شب جالب بود ..... رونوشت ٢: آقاپسرگل مادر دوسال ودوماهگی از پوشک راحت شد بلاخره باهمکاری مهد ومامان یاسی پسرما یک مرحله بزرگ زندگی خودرا گذراندآقا آرین پایان نامه تحصیلی سال دوم مهد خود را درتاریخ ٣٠/٢/٩١ دریافت کرد والان به مدت دوسال است که درمهد پریان کوچولو است.جدیداجملات راکامل بیان می کند ووارد دوسال سه ماه شده ودیگه مرد شده سعی م...
22 دی 1392

عکس های یلدای 92

    شب یلدابابا آمددنبال ما وگفت بریم خرید کنیم وهندونه و انارو به خریدیم ودیدیم بابا داره میره به سمت کرج گفتیم کجا میری گفت خونه عمو علی وبعد از یک ترافیک سنگین بلاخره رسیدیم  دیدیم تولد فاطمه جون بود وعمو علی هندونه را شکل سبد در آوردوهمراه کیک رقصیدو عمو برای ما فال حافظ خوند .....       ...
22 دی 1392

محرم 92

رونوشت١: محرم امسال هم مثل سال گذشته رفتیم شمال آقا آرین منتظر بود که بره هیئت طبل بزنه واولین بار که دسته را دید تومسیر سید جواد بود که با دسته  محل بابا اینها به سمت سید جواد حرکت کردندو وسط دسته مشغول طبل زدن بودو همه چیز براش جالب بود .......     ...
4 دی 1392

دل درد آرین

رونوشت ١: امروز از مهدکودک آرین زنگ زدن گفتند که آرین دل درد داره وفقط هم گفته به مامانم زنگ بزنید ووقتی که من رفتم دنبالش دیدم چیزیش نبود وفقط فیلم بازی کرده بود....... ...
4 دی 1392

سفر ماهی گیری

رونوشت ١:   ٧/٦/٩٢همکارهای بابا اصغر تصمیم گرفتند که با ما بیان شمال وماهی بگیرند ما دوتا خانواده بودیم که ساعت ٣٠/١٢روز پنج شنبه حرکت کردیم به سمت شمال وتصمیم داشتیم که سد سپید رود ماهی بگیریم وساعت ٥ بود ما رسیدیم قرار بود که شام مهمون بابا اضغر بشیم وتقریبا نیم ساعت از ماهی خبری نبود وهمه می گفتیم امشب شام نداریم تا اینکه بابا تلسم را شکت ویکی گرفت و همکار بابا علی آقا می گفت ماهی ها غریب گیر آوردن همش تو قلاب اصغر آقا می افتند ودرنهایت آقای وطن خواه ٧ تا وعلی آقا١وبابا اصغر اینقدر گرفته بود که قابل شمارش نبود من ونسرین جون ماهی ها را پاک کردیم وافسانه جون برنج گذاشت وشام ماهی خوردیم عجب ماهی خوشمزه ای بودآرین وماهان ب...
6 آبان 1392

ییلاق خلخال

رونوشت ١: روز چهارشنبه  آخرین هفته که مانده بود به ماه رمضان تصمیم گرفتیم بریم دوباره  شمال ساعت ٤ رسیدیم امام زاده هاشم وتو رودخانه سد سپید رود آرین وباباش شنا کردند بعد رفتیم سراوان تمشک چیدیم وزنگ زدیم پدرجون ومادرجون آمدند سراوان با هم رفتیم ماسوله وشام خوردیم باباجون زنگ زد گفت می خواهیم بریم امام زاده اسحاق چون /ارین بین راه به ما گفت بلال می خواهم واستادیم وبلال خریدیم وآرین برای خانمی که بلال می فروخت قصه خرس راتعریف کرد ومی گفت اگه خرس آمد پدر جونم داس داره خرس را می گشه چون دیر شد باباجون اینارفتند ما تصمیم گرفتیم بریم رشت خونه مادرجون وصبح زود بیدارشدیم که بریم ییلاق ارده سمت پونل به خلخال یه بهشت گمشده بود و  آلاچی...
13 شهريور 1392

22/11/91 توچال

رونوشت ١:ساعت ١٢ روز یکشنبه آرین وباباومامان با هم رفتیم توچال هوا نسبتا گرم بود وتصمیم گرفتیم تله کابین سوار بشیم ورفتیم ایستگاه پنجم وحسابی برف بازی کردیم آرین به کمک بابا ومامان یه آدم برفی کوچولو درست کرد وبعد دیدیم چند نفر روی یه سطح شیب دار دارن سر می خورند بعد از رفتن آنها ماهم رفتیم کلی سر خوریم اول بابا با آرین وبعد مامان سر خورد خیلی قشنگ وجذاب بودموقع برگشت صف خیلی طولانی بود وآرین هم خواب بود که مسئول ایستگاه گفت آنهایی که بچه کوچک دارند بیان اتاق بچه وما رفتیم آنجا کمی گرم شدیم وآن آقا گفت خانم شما می توانید خارج ازنوبت برید بابا اصغرکه تو صف بود پیجش کردند اینقدر آنجا شلوغ بود بابا نشنید و ما از صف اسکیت بازها رفتیم بابا راپیدا...
17 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرین می باشد