آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

آرین

عيد 94

تحويل سال ما شمال خونه مادر جون بوديم تا ساعت 2 شب مامان ياسي و زن دايي مزده كه اولين سالي بود كه عروس ما بود و مادرجون بيدار بودند وهمه يكي و دو ساعتي خوابيدن وبعداز تحويل سال خوابيديم وصبح رفتيم خونه باباجون عمو امير هم  و عمه اكرم هم آنجابود هواي شمال همش باروني بود فقط دو روزهوا خوب بود كه يه روزرفتيم  بندرانزلي دريا و يه روزرفتيم قلعه رودخانه با  پسر خاله ويونس وياسر ونهار رفتيم خونه عزيز همه آنجا بودن و همه با هم واليبال بازي كرديم...
8 فروردين 1394

اسفند93

رونوشت1: 19 بهمن بله برون دايي ياسر و 23 بهمن جشن عقدكنان دايي ياسر بود رفتيم شمال پره سر رونوشت 2:‌دوم اسفند 93 آرين ومامان ياسي از طرف اداره مامان رفتيم مشهد به پابوس آقا يه اردوي 4 روزه از دوم تا 6 با قطار با 200 نفر كارواني رفتيم مشهد ساعت 12 شب بليط داشتيم بابا اصغر مارا برد راه آهن وساعت 9 صبح رسيديم مشهد ويه روزسرد زمستاني كه برف مي باريد وبعد از نهار آقا آرين اصرار داشت كه بره حرم وتصميم گرفتيم نماز مغرب حرم باشيم آقا آرين هم نماز خوندو شديدا برف مي باريد آرين تو بقل مامان بود وچادررا دور آرين پيچيده بودم كه سردش نشه فوق العاده سرد بود .... روزسوم رفتيم امامزاده ياسر وناصر وآنجا آرين شيپور خريده بود وبعدازآن رفتيم الماس شر...
8 فروردين 1394

تولد

آقاآرين چند روزي بود به گير داده بود براش مهد كودك تولد بگيريم چون روزهاي سه شنبه عمو موسيقي مياد وبچه ها تولد دارند پسر ما دوست داشت تولد بگيره وما مارضي شديم سه ماه زودتر براش تولد بگيريم چون تولد آرين 8 فروردين است وموقع عيد نوروزاست بچه ها كلاسش اكثريت عيد نيستند به خاطر همين ما 16/10/93 تصميم گرفتيم براش تو مهد كودك تولد بگيريم                                                     &...
17 دی 1393

بازی

از جمله بازیهای آرین جون بازی  با قرقره هست .طوری که تمام خونه رو با نخ بهم وصل میکنه مثل تار عنکبوت بعد تمام اسباب بازی هاشو از روی نخ آویزون میکنه  
7 دی 1393

عشق مامان

رونوشت 1: از جمله كارهاي جالب آقا آرين اينه كه مدت زمان طولاني بازي ميكنه و من بهش ميگم برو مامان يه چرخي بزن بعد بيا بازي كن تا چشمات درد نگيره ميره وسط اطاق مي چرخه دور خودش ودوباره مياد سرجاش مي شينه ميگه مامان چرخيدم ...... رونوشت 2:آقا آرين يه كلاس رفته بالا واز كلاس خاله سعيده وارد كلاس خاله ستاره شده  پسر گل ما ديشب بخاطر هيراد خيلي ناراحت بود چون هيراد رفته بود پارك وتاب به سرش خورده وسرش سه تا بخيه خورده بود وآرين با شنيدن اين موضوع خيلي ناراحت شد وهمش مي گفت بريم پيش هيراد و حتي هم گريه كرد بخاطر پسر عموش  ...
13 مهر 1393

بدون عنوان

سفر به قلعه رودخان وآرين وهيراد روز پنج شنبه به خاطر عروسي نيلوفر راهي شمال شديم وجمعه رفتيم ماسال وبندر انزلي وشب رفتيم خونه بابا جون هيراد خونه باباجون منتظر آرين بود رفتيم ديديم خونه نيستند رفته بودند قلعه رودخان وما خسته وبا لباس خيس كه از دريا آمده بوديم رفتيم قلعه رودخان و هيرادقبل از رسيدن آرين  همش با صدا بلند صداش مي زد وچون خيلي انتظار اذيتش كرده بود آفاق برده بود  استخر توپ آرين كه از ماشين پياده شد توماشين بابا جون همه جا دنبال هيرادمي چرخيد تااينكه باباجو گفت هيراد با عمه افاق رفته استخر توپ كه آرين  دنبال هيراد رفت وديديم هردو شيپور زنان آمدن چه آلودگي صوتي راه انداخته بودند با هم بازي كردن رسيديم خونه كه...
10 شهريور 1393

سفربه چمخاله

رونوشت 1 : مورخ 30/5/93روز پنج شنبه  آرين جون وبابا آمدن دنبالم وساعت 11 حركت كرديم سمت  شمال قرار بود  اول بريم امامزاده هاشم ماهي بگيريم بعد بريم ويلا آقا امير  ، توقف كوتاه بابت  ماهي گيري داشتيم به دليل اينكه سد را باز كرده بودند آب زياد بود ونتونستيم ماهي بگيريم رفتيم روستاي دستك واقع در چمخاله دوست بابا آدرسي كه داده بود گفته بود روستاي دستك سر پيچي كه دريا مشخص  كلي سوژه شده بودتا رسيديم با آقا فرزاد و آقا محمد وآريا وآرش وسپيده ومعصومه رفتيم دريا در حال شنا كردن بوديم يه مار رو آب بود ومن آرين ترسيديم واز آب آمديم بيرون .....   رونوشت 2: وبعداز آبتني رفتيم رودخانه چمخاله ماهي...
1 شهريور 1393

تولد 29 سالگي مامان

 تولد مامان ياسي 19/3/93 وسط امتحانات روزي كه  آرين وبابا اصغر برام تولد گرفتن وآرين جون سفارش كيك داده بود ورو كيك نوشته بود مامان گلم تولدت مبارك  ..... ...
13 مرداد 1393

رمضان 93

امسال رمضان كار مامان ياسي مثل سالهاي گذشته خيلي زياد بود كه عمه آفاق تصميم گرفت بياد پيش آرين ماه رمضان بمانه ، روز 28 رمضان باباجون هم به خاطر كار ماشين خودش آمد تهران ويك روز قبل عيد فطر رفتيم شمال و چه هواي خوبي بود روز اخر رمضان  رفتيم درياي رضوانشهربا امير وسپيده وآفاق دريا طوفاني بود نتونستيم شنا كنيم آرين وباباش  سد ساخته بودو مامان ياسي وسپيده فقط كنار ساحل تو آب نشسته بوديم نتونستيم شنا كنيم و با آفاق ومادر جون اينا شب آخر  رمضان 93 ماسوله بوديم هواخيلي خنك بود وافطار آش رشته مادر جون خيلي حال داد و روز بعداز عيد فطر رفتي ييلاق ماسا ل تومسير واستاديم كلي هيزم جمع كرديم  وآرين جون سطل شن باز د...
13 مرداد 1393

توضيحات در مورد فرشته كوچك من

آرين در 9 ماهگي دندان در آورد      در 10ماهگي راه افتاد   در 15 ماهگي صحبت كرد(كلمات قشنگ به گل ميگويد دول-به دمپايي ميگويدپاپايي-خاله ميگويد آله-كلاه ميگويد آلاومی به زود میام مگه عود میام به تصادف میگه تفافوف به دایی یونس میگه دانونس.........) به خوروپف میگه خواب وپف- به آخرین میگه آخه برین-به برنده میگه پرنده -به هيولا ميگه هعولا-به كنترول ميگه كنتلور -به تلخ ميگه تخل- اولين كلمه اي كه گفت مامان بود آهنگ مورد علاقه :آهویی دارم ......              . قصه مورد علاقه :شنگول ومنگول.....  میوه مورد علاقه...
20 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرین می باشد